۱۳۸۷ آذر ۷, پنجشنبه

نقش آموزش در تاریخ

بسم الله الرحمن الرحیم
دل گفت مرا علم لدنی هوس است
تعلیمم کن اگر تو را دسترس است
گفتم که الف گفت دگر هیچ مگوی
در خانه اگر کس است یک حرف بس است
[1]

اصطلاح مدرسه[2] از یک واژه ی یونانی به معنای فراغت یا تعلیم گرفته شده است.
درجوامع ما قبل صنعتی، تعلیم وتربیت تنها در دسترس افراد معدودی بود که وقت
و پول لازم برای دنبال کردن آن را داشتند. رهبران مذهبی یا کشیشان اغلب تنها گروه های کاملاً با سواد بودند، که از دانش خود برای خواندن و تفسیرمتون مقدس
استفاده می کردند. برای اکثریت عظیم مردم، رشد به معنای یادگیری همان عادت اجتماعی و مهارت های کاری بزرگترهایشان ازطریق سرمشق گرفتن و تقلید از
آن ها بود.کودکان در سن بسیار پایین شروع به کمک به کارهای خانه، مزرعه و
و صنایع دستی می کردند.
دلیل دیگر این که چرا تنها عده ی کمی از توانایی خواندن بهره مند بودند این بود
که همه ی متون را می باید با زحمت بسیار با دست نوشت و نسخه برداری کرد،و
بنابراین ، متون کمیاب و گران قیمت بودند. صنعت چاپ، اختراعی که از چین به
اروپا آمد، این وضع را تغییر داد. نخستین چاپخانه در غرب به وسیله ی یوهان گوتنبرگ در سال 1454 اختراع گردید. چاپ،متون و اسناد را به طور گسترده ای
در دسترس قرار داد. این متون واسناد شامل کتاب ها و جزوات بودند، اما همچنین
انواع بسیاری از مطالب عادی لازم برای اداره ی جامعه ای را در بر می گرفتند
که روز به روز پیچیده تر می شد. برای مثال ، مجموعه های قوانین نوشته شده به طور گسترده پراکنده گردید. تهیه ونگه داری سوابق کارها، گزارش ها و گردآوری
اطلاعات جاری به گونه ی فزاینده ای به بخشی از وظایف حکومت ، موسسات
اقتصادی و سازمان ها تبدیل شد. استفاده ی فزاینده از مطالب کتبی در بسیاری از حوزه ها ی مختلف زندگی منجر به سطح بالاتر سواد ( توانای خواندن و نوشتن در سطح پایه) گردید چنانکه پیش از آن هرگز سابقه نداشت . آموزش وپرورش به صورت امروزی آن ،شامل تعلیم دادن به شاگردان در ساختمان هایی که به ویژه
به عنوان مدرسه ساخته شده اند،به تدریج ظهور کرد . با وجود این تا یک قرن و نیم پیش، وحتی فراتر از آن، فرزندان ثروتمندان اغلب توسط معلمان خصوصی آموزش داده می شدند. اکثر جمعیت همچنان تا چند دهه ی نخستین قرن نوزدهم، که در کشورها ی اروپایی و آمریکایی نظام های مدارس ابتدایی آغاز گردیده بود،از
تعلیم وتربیت بی بهره بودند. فرایند صنعتی شدن،و گسترش شهرها،به افزایش
تقاضا برای آموزش تخصصی کمک کرد. اکنون افراد در مشاغل مختلف
متعددی فعالیت می کنند، ومهارت های کاری دیگرنمی تواند مستقیماً ازوالدین
به فرزندان انتقال یابد. کسب دانش بیش از پیش بر پایه ی یادگیری انتزاعی
( موضوعاتی مانند ریاضیات، علوم، تاریخ، ادبیات و غیره ) قرار می گیرد
تا بر مبنای انتقال عملی مهارت های ویژه. در یک جامعه ی امروزی افراد
باید ازمهارت های اساسی، مانند خواندن ، نوشتن و حساب کردن وآگاهی کلی
درباره ی محیط فیزیکی، اجتماعی و اقتصادیشان برخوردار باشند، و همچنین
مهم است که بدانند چگونه باید یاد بگیرند، به طوری که بتوانند بر شکل های
جدید، و گاهی بسیار فنی و تخصصی اطلاعات تسلط یابند.
شاید به این بیاندیشیم که دیگر نباید مشکلی باشد دیگر نباید جنگی درگیرد دیگر
نباید گناهی شکل دهد چرا که همه به مدرسه می رویم وازامرآموزش بهره مند
هستیم در شهر های صنعتی زندگی می کنیم پس متمدنیم ولی آیا چنین شد چنین
اتفاقی افتاد آیا جنگ و دشمنی و استکبار پایان یافته ؟
جهان به زبانی یگانه به نام نشانه ها سخن می گوید و برای درک این زبان،
کافی است انسان با ذهن باز به آنچه پیرامونش رخ میدهد بنگرد چنین است که
برای فهمیدن نقش آموزش در تاریخ بشریت باید بر همه ی سرزمین های تاریخ
گذشت و به همه ی صحنه های گذشته ی انسان سرکشید و همچون روحی که
قالب گلین خویش را شکسته باشد، و به عشقی شورانگیز و دردناک، برآشفته
باشد- همه ی دیواره های قرون و اعصار را شکافت و بر فراز همه ی دره های عمیق و تاریک تاریخ پرواز کرد و دوران به دوران، زمان را پشت سر نهاد و
در اعماق خاموش و ظلمانی گذشته ها فرورفت و از مرز تاریخ عبور کرد و
در فضای مه آلود و اثیری اساطیر سر براورد و ... تا آدم رسید! تا سرچشمه ی
نخستین بشریت، سر آغاز نخستین تاریخ،آن جا که دو جریان سیاه و سپید از یک
منشاء که آدم یا آدمیت است سرچشمه می گیرند و در بستر زمان جاری می شوند
آدم دو تا می شود: قابیل ، هابیل و من پدید می آید و ما دو شقه می شود، خون
ریخته می شود و نخستین جلاد نخستین شهید،دو برادر دو بیگانه دشمن و روی در
روی هم ، یکی در صف خدا و یکی در صف ابلیس.
آن گاه که هابیل دامدار را برادرش قابیل ملاک کشت و آن کلاغ شوم به قابیل آموخت که هابیل را دفن کند اولین آموزش رخ داد و بنی قابیل آموخت که حقیقت
را پنهان کند.مرگ فابیل را کسی خبر نداده است، قابیل نمرده است، او که وارث
آدم شد ، یک غاصب بود،یک قاتل، برادرکش،شهوت پرست،مالک و عاصی
و خاق ناخلف آدم! بنی آدم حاکم بر تاریخ بنی قابیلند و زین سان است که تاریخ
حاکم بر جامعه های بشری، تاریخ قابیل است.
به همین دلیل است که تاریخ پر از درد و تاریکی و ظلم است شاید معدود حاکمانی
در تاریخ حکومت کرده اند که از فرزندان هابیل باشند نه قابیل شاید برای نمونه بتوان از حکومتی سخن گفت و حاکمی که پرشکوه ترین دوران ایران را برایش به ارمغان آورده بود از داریوش که خود چنین می گوید :منشی من به حول و قوت اهورامزدا این است: آنچه حق است، دوست دارم و آز آن چه نا حق است،بیزارم
در زمامداری من اتفاق نیافتاده که مالکی به رعیت و یا رعیتی به مالک تجاوز کند.
من بغض ندارم و هر کس بغض داشته باشد،من قلباً مانع آن هستم و من به آدم دروغگو اعتماد نمی کنم.
حق همان که قابیل و بنی قابیل پنهانش میدارند آن چه که هابیل و بنی هابیل سعی در
درک و آشکارش دارند و دیده ایم.
ما از پدران خود می آموزیم و بنی هابیل از پدرشان هابیل و بنی قابیل از پدرشان قابیل.
این اولین آموزش در تاریخ است و همه چیز از آن جریان می یابد آموزش حقیقی
ای چنین بود که اتفاق افتاد.

آخرین حرف باقیمانده این که سعی کنیم از فرزندان هابیل باشیم روح خدا که در
آدم دمید . وارثان یکدیگر و حاملان آن امانت که آدم از خدا بگرفت.
اگر چنین شد تاریخ ورق می خورد و برگ های تازه ای نوشته می شود این بار سفید.


آخر




[1] عزالدین محمود کاشانی
[2] school

هیچ نظری موجود نیست: